خیابان یکطرفه آقای گزارشگر!
این یادداشت پنجشنبه گذشته تو قدس کار شد که استقبال خیره کننده از اون تو فضای اینترنت، بیشتر از هر چیز دیگه ای نشونه دل پر مردم از دست خیابانیه. فقط حیف که دادشون مقابل این رسانه به اصطلاح ملی(!) طبق معمول به هیچ جا نمی رسه!
از اعجاز علي كريمي تا عجز كوتولهها!
براي ستاره بزرگ و شريف فوتبال ايران، كه كوتوله ها نمي فهمندش ...
2 - نبوغ ستارهها، آن چيزي است كه بسياري از اوقات توسط سايرين درك نميشود. به چهره رضا غياثي نگاه كنيد؛ چطور ميشود توقع داشت يكي مثل او كه دايم سرش توي آييننامههاي داوري است، همه هنرش به تشخيص يك پا يا دو پا بودن تكل محدود ميشود و به خاطر يك سلام و عليك گرم عنايت، حاضر است جلوي ميليونها آدم «استپسينه» از روز روشنتر علي كريمي را «هند» تعريف كند، جادوگر را بفهمد و از روحيات منحصر به فردترين ستاره تاريخ مملكت سر در بياورد؟ آقاي «به هيژوژ»، آنقدر غرق در كتابهاي چند صد صفحهاي قانون داوري است كه فكر ميكند باشگاه استيلآذين بايد كريمي را به خاطر پرت كردن پيراهنش مجازات كند(!) حق هم دارد شايد؛ او و دوستانش آنقدر متوسط هستند كه اگر كشف بزرگ نيوتن را هم از نزديك ميديدند، همه نگرانيشان اين بود كه كاشف جاذبه، سيب مورد نظر را ميشورد يا نشسته ميخورد! حالا چطور بايد متوقع باشيم مسوول سابق كميته داوران فدراسيوني كه رييسش، اسم سرمربي منچستريونايتد را هم نميداند، داستان حاضر شدن كارلوس توز با لباس منچستريونايتد در كنفرانس خبري باشگاه سابق خودش - كورينتيانس برزيل - را شنيده باشد؟ هزار افسوس كه ماجراي عادل فردوسيپور - كسي كه ستاره تلويزيون ميدانستيمش - هم از همين قرار است؛ آقاي «عادل»، شما از ماجراي ترس دنيس بركمپ از هواپيما بياطلاعيد؟!
3 - متوسطها اصرار دارند ستارهها را بين خودشان جمع ببندند. پسر 12 سالهاي كه نابغه رياضي و فيزيك است، اما بند كفشش را نميتواند ببندد، از ديد متوسطها، «عقبافتاده» محسوب ميشود. حكايت مخالفان علي كريمي هم همين است؛ خيليهايشان زور بيخود ميزنند كه در مورد جادوگر هم مثل بقيه بازيكنان اين فوتبال پسمانده قضاوت كنند؛ درست مثل همان داور ناتواني كه از فاصله دو متري نميتواند فرق دست را با سينه تشخيص بدهد. مدام از سطح اول فوتبال جهان حرف ميزنيم، اما يادمان ميرود كه در مكتب بارسا و يونايتد هم ستارهها «اعتبار» ويژهاي دارند، كه اگر نداشتند، گوارديولا به مسي مرخصي استثنايي و خارج از برنامه نميداد، يا فرگوسن با حركت پرخاشگرانه كريس رونالدو پس از تعويض در داربي منچستر، آنقدر بيسروصدا و رئوفانه كنار نميآمد. جاي لگد وحشتناك اريك كانتونا هنوز روي صورت هوادار كريستال پالاس باقي است كه متوسطها، در ايران دست زدن علي كريمي براي تماشاگراني كه 90 دقيقه به او فحش ميدادند را مصداق «بداخلاقي» ستاره ميدانند؛ وامصيبتا!
4 - علي كريمي، تمام و كمال همين كاراكتري است كه ميبينيم؛ سوپراستاري به شدت صريحاللهجه و دوستداشتني كه حرف دلش را گروي جيبش نگه نميدارد. اولين طغيانگر عليه سنتي بودن علي پروين، همان كسي است كه در اوج اقتدار دايي، خوششانسي بيبديل شهريار را به رخش كشيد، يا ناگهان با مچبند رنگياش به جرگه خبرسازان سال پيوست. او، همين است و درست مثل زمينيها كه حركتشان را با نحوه آرايش ستارههاي آسمان تنظيم ميكنند، اين بقيه هستند كه بايد خودشان را با پسر جادويي فوتبال ايران و نظايرش هماهنگ كنند؛ آقاي خاصي كه هيچكس حضور منظم و تحسينبرانگيزش در تمرينات تيمهاي باشگاهياش را نميبيند و يا هيچكدام از متعصبها، وفاداري ناياب و خارقالعادهاش به پيراهن باشگاه محبوبش را درك نميكنند! ايكاش اين فوتبال 10 ستاره ديگر با نصف قابليتهاي فني و وسعت روح علي كريمي- مردي كه در كنج مريضخانه به داد بابك معصومي رسيد - داشت، آنوقت آنها هر چقدر دوست داشتند، جنجال درست ميكردند!
«دکتر»هايي که شفا نميدهند!
خیلی دوست داشتم این مطلب با تیتر «کردانیسم در فوتبال» کار بشه، اما باهاش موافقت نشد.
1-«دکتر» مهدي زمان؛ بيرون پريدن اين اصطلاح از دهان علي حنطه باعث شد تا مجري برنامه نود در مورد «عنوان» مالک ابومسلم حساسيت به خرج بدهد و کار در مورد تحصيلات زمان بيخ پيدا کند. ادعاي مشاور مديرعامل ابومسلم در مورد دکتراي انرژي درماني مهدي زمان البته،به سرعت تکذيب شد تا جديدترين همهکاره سياهجامگان خراساني، طي مصاحبهاي اعلام کند نقطه قوت او نه تحصيلات تا مقطع دکترا، که ثروت او است!
2- بيترديد همه حوزههاي اجتماعي تشکيلدهنده حلقههاي يک زنجيره تنومند هستند که به شکلي غيرقابل انکار با يکديگر ارتباط دارند. در اين ميان اما، شايد نتوان هيچ عرصهاي را به اندازه فوتبال به سياست نزديک دانست؛ صفآرايي رقبا در برابر يکديگر، توسل برخي از آنها به حربههاي ناجوانمردانه براي پيروزي، حواشي فراوان و البته متن به شدت جذاب فوتبال، بياندازه شبيه حوزه سياست است و البته با اين اوصاف، چندان عجيب نيست که اتفاقات رخ داده در هر دوي اين عرصهها گاهي به شدت شبيه هم از کار در ميآيد. ماجراي دکترهايي که «دکتر» نيستند، اولينبار در عرصه سياست داخلي و با برملاشدن داستان علي کردان - وزير اسبق کشور- مطرح شد. براي مدت زماني حدود دو ماه، داستان دکتراي کردان از دانشگاه آکسفورد به جنجال اول رسانهها تبديل شد و البته چنانچه حتما در جريان هستيد، داستان استيضاح اين وزير مخلوع، نقطه پايان آن ماجراي عجيب بود. از همان روز به بعد، بحث مدرکگرايي برخي از مديران اجرايي ايران در محافل اجتماعي مطرح شد و البته سريعتر از آنچه انتظار ميرفت،پاي اين قصه به فوتبال هم باز شد.
3- اينکه مهدي زمان - به عنوان يک شخصیت حقيقي- چقدر درس خوانده و يا واقعا دکترا دارد يا نه، به خودي خود مساله چندان مهمي نيست؛ چه اينکه نه براي تملک باشگاهي مثل ابومسلم و نه حتي براي تصاحب وزارت کشور نيازي به تحصيل تا اين مدارج عالي نيست؛ آنچه در اين پروسه اهميت مضاعف دارد،نگرشي است که به سوي کميگرايي و مدرک محوري در ميان متوليان حيطههاي گوناگون اجتماعي به وجود آمده و اين اواخر اوج هم گرفته است. در شرايطي که علما و فضلاي جامعه به طور پيوسته ديگران را به کيفيگرايي تشويق ميکنند و از آنها ميخواهند در هر سنگري که هستند،تمام تمرکزشان را به هر چه بهتر انجام دادن کارشان معطوف کنند، مايه شگفتي است که برخي از کارگزاران کشور، خودشان به دنبال ظواهر غيرمفيد هستند و براي جفت و جور کردن يک لفظ «دکتر» قبل از اسم و فاميلشان به عالم و آدم متوسل ميشوند!
4- اين «دکترها» شفا نميدهند! نه در سياست که در آن چنگ انداختن علي کردان به مدرک دکتراي نامريي آکسفورد هيچ کاري از پيش نبرد و صرفا به تباه شدن يک نيروي اجرايي معتمد رييسجمهور در عرصه وزارت انجاميد و نه در فوتبال که حالا اطرافيان نگونبختترين تيم ليگبرتر ميکوشند تا يکي از چندين مالک تيم را به چنين عنواني ملقب کنند. آنچه مفيد است و ضرورت دارد،صرفا حسن انجام وظيفه است که انگار دير زماني است در کشور ما به فراموشي سپرده شده!
چشم فدراسيون منشوري روشن!
1) شايد بسياري از مسوولان و صاحب منصبان ورزش ايران حق داشتند كه تمام كوشششان را به كار بگيرند، چه بسا بتوانند روند پخش برنامهاي همچون نود را متوقف كنند. اگر كاوشهاي دقيق چنين برنامهاي نباشد، ضعف مضحك تشكيلات فوتبال ايران در سروسامان دادن به وضعيت يك فوتباليست خارجي بخت برگشته، كجا ميتواند آشكار شود؟ قطعا به سود دوستان عزيزمان در فدراسيون فوتبال بود كه مردم فوتبالدوست كشورمان، اين دوشنبه را هم كمي زودتر ميخوابيدند تا «سعيد آگين سانيا»، سه سال ديگر هم در ايران بماند، مادرش هم فوت كند و اعلاميه والدهاش را نيز مثل آگهي ترحيم پدرش به بايگاني بسپرد!
2) بغض بازيكن نگونبخت نيجريهاي در مقابل دوربين نود، آنقدر تلخ بود كه شيريني فارسي حرف زدنش را براي بينندگان تلويزيوني تحتالشعاع قرار داد. اينكه يك «آدم»، جايي گرفتار شده و دور از زادبومش به اسارت غربت درآمده باشد، اساسا اتفاق بدي است كه به هيچ وجه نميشود از تلخي مايوس كننده آن صرف نظر كرد، اما زشتتر از آنچه بر آگين سانيا گذشته، سندي است كه اين آفريقايي در مورد رسوخ مافيا تا درونيترين لايههاي تشكيلات فوتبال ايران ارايه ميكند؛ آنجا كه ميگويد در تمام ماههاي اخير، «يك نفر» در فدراسيون فوتبال به سود تيم دسته اولي كاوه، همه احكام را وتو ميكرده و مانع از احقاق حق او ميشده است. چشم دوستان روشن!
3) ديرزماني از مصاحبه جنجالي خداداد عزيزي با رسانهها نميگذرد؛ گفتوگويي كه زننده گل صعود ايران به جامجهاني 98 فرانسه، در آن به صراحت اعلام كرده بود يك نفر در فدراسيون فوتبال از او باج ميخواهد. حالا و با افزوده شدن ماجراي عجيب ادعاي سعيد آگين سانيا در زمينه وجود فردي كه در فدراسيون، به سود يك باشگاه دسته اولي كارشكني ميكند، ترديدها پيرامون سلامتي همه كارگزاران اين فوتبال افزايش يافته است. آيا واقعا آنچه در حوزه مديريت فوتبال ايران ميگذرد، كاملا تميز و قانوني است؟ هنوز فراموش نكردهايم كه شك و گمانهاي فراواني طي اين سالها، در مورد نحوه و كم و كيف برگزاري بسياري از مسابقات در ميان بوده است. پرونده عمادرضا و آن بازي تاريخي پرسپوليس – سپاهان در فينال جام حذفي سال 84 را به ياد داريد؟ داستانهاي كشدار پرونده راهآهن و نفت را چطور؟ اصلا اگر حافظه ضعيفي داريد، توجهتان را به همين بازي اخيرا جنجالي شده استقلال تهران و استقلال اهواز جلب ميكنيم؛ از اين دست موارد بحثبرانگيز در فوتبال ايران فراوان وجود داشته است. با رخ دادن مسايل اخير و رونمايي از داستان حيرتانگيز آگين سانياي نيجريهاي، پرسش جديدالظهور در فوتبال ما اين است كه آيا در همه اين پروندهها، جانب حقيقت گرفته شده و حتما حق به صاحبش رسيده است؟! به ما اجازه ميدهيد در اين زمينه مردد باشيم و مردد بمانيم؟!
4) از خيلي وقت پيشتر، در سازمانها، نهادها و تشكيلات گوناگون رسم بر اين بوده است كه از جانب كادر رهبري مجموعه، منشوري براي نوع رفتار و اخلاق و كردار اعضا تدوين شده و مورد اجرا قرار بگيرد. در فوتبال ما اما، انگار آقايان خودشان را به كلي از ياد بردهاند و با پاك انگاشتن دسته جمعي خويش، صرفا براي افراد خارج از تشكيلات منشور درست كردهاند! چگونه است كه هيچ بازيكني حق استفاده از ريش لنگري را ندارد و نميتواند بدون اجازه اربابان اخلاق و صاحبان دو قبضه كرامت(!) مدل سبيل و مويش را انتخاب كند، اما در دل خود فدراسيون فوتبال، كسي حق زيستن و فعاليت دارد كه در يك چشمه از هنرنماييهايش، يك انسان غريب و بيگناه، سه سال تمام قرباني فعاليتهاي او شده و در غربت و غم، گرفتار ميآيد؟ آيا بهتر نبود آقايان در درجه اول، اخلاق خودشان را منشوري ميكردند و بعد به دنبال بهشتي كردن ديگران ميرفتند؟
5) نكته آخر؛ دو، سه روز پيش كه شنيديم رحمان رضايي در پي دريافت مطالباتش از باشگاه پرسپوليس به فيفا شكايت كرده، بر او و امثال او خرده گرفتيم كه چرا هر دعواي كوچك خانوادگي را به بيرون ميكشانند و با سرعت راهي فيفا ميشوند. در عين حال اما، امروز به رحمان و ديگران حق ميدهيم كه قطع اميد كرده از اين فدراسيون و تشكيلات قضايياش، اميدشان را بيرون از مرز پي بگيرند!
دیگو، ورژن موفق دایی!
در مورد سکوت دایی که احتمالا از رضایت نیست ...
1 - توهين بيسابقه ديهگو آرماندو مارادونا به خبرنگاران در كنفرانس مطبوعاتي مونته ويدئو، اندكي پس از پايان ديدار تيمهاي اروگوئه و آرژانتين كه به راهيابي آلبي سلسته به جامجهاني آفريقايجنوبي انجاميد، يكي از جنجاليترين پروندههاي تاريخ فوتبال جهان را رقم زد. آقاي اسطوره، كه به شدت زير فشار انتقادات خبرنگاران و افكار عمومي قرار داشت، در نشست خبري پس از آخرين مسابقه مقدماتي جامجهاني عنان اختيار از كف داد و مرتكب چنان حركت زشت و حيرتانگيزي در مقابل روزنامهنگاران شد كه تبعاتش همچنان براي او ادامه دارد و باعث شوكه شدن بسياري از مخاطبان و هواداران فوتبال در جهان شده است. مارادونا كه از بركت درخشش فوق تصورش در دوران بازيگري، حتي صاحب كليسا هم شد(!) از روز نشستن روي نيمكت سرمربيگري تيمملي كشورش، فصل جديدي از زندگي پرفراز و نشيب خود را تجربه كرد؛ فصلي كه بسياري از روزهايش براي او با تلخي همراه بود و ندرتا آب خوش از گلويش پايين رفت. قهرمان داستان افسانهاي دست خدا، هيچگاه از ياد نخواهد برد كه به واسطه كيفيت فني اسفبار آرژانتين در زمان رهبري او، زير شديدترين و بيرحمانهترين حملات ممكن قرار گرفت و يكشبه، محبوبيتي كه به عمري اندوخته بود از كف داد. چنين بود كه در لحظه صعود به جامجهاني، از خود بيخود شد و به هتك حرمت خبرنگاران پرداخت.
2 - شباهتهاي زيادي وجود دارد بين ديهگو مارادونا - سرمربي تيمملي آرژانتين - و علي دايي - سرمربي اسبق تيمملي ايران - هر دوي آنها انگار متعلق به يك ژانر هستند؛ اسطورههاي تاريخسازي كه تا آخر دنيا، فقط كرنش و احترام ميطلبند و هيچچيز، مگر «ستايش» را بر نميتابند! تيپ مارادوناها و داييها، عمدتا هيچ انتقادي را تحمل نميكنند، تمام افتخارات، شهرت و محبوبيتشان را متعلق به خودشان و ناشي از تلاششان ميدانند و كوچكترين مشكلي در مسير كاري خود را نشات گرفته از عوامل بيروني ميپندارند. اينچنين است كه علي دايي، در مسير «شهريار» شدنش و راه پيدا كردنش از تاكسيراني در اردبيل تا بايرنمونيخ در باواريا، عمدتا سهمي براي رسانهها و حتي افكار عمومي قائل نيست، اما در پروسه زمينخوردنش در هدايت تيمملي، در درجه اول گريبان روزنامهها را ميچسبد! آسمان آدمهاي تندخو و ستارههاي عاصي، انگار، همهجا همين رنگ است. ديهگو مارادونا هم گويا وقتي به لطف گل هيگواين از سد پروي تهجدولي ميگذرد و راهي جامجهاني ميشود، بلافاصله از ياد ميبرد كه جوان مادريدي را بهرغم ميل باطنياش و بنا به اصرار و پافشاري روزنامهها به اردوي تيمملي فراخوانده است؛ اصراري كه مارادونا را تسليم كرد و به جهاني شدن دوباره آرژانتين انجاميد، اما بر علي دايي كارگر نيفتاد تا دم مسيحايي علي كريمي دير در كالبد فسرده تيمملي دميده شود و كار از كار بگذرد...! شگفتا كه با اين وصف، ديهگو باز هم اسلحه را به سمت شقيقه روزنامهنگاران نشانه ميرود و حتي از شريك كردن آنها در لذت پيروزي نيز دريغ ميورزد!
3 - امروز، علي دايي در سكوتي بينظير فرو رفته، كه انگار شكستني نيست، اما كسي چه ميداند، شايد اگر تيمملي او هم به جامجهاني راه يافته بود، خشم اژدهاي ايراني نيز نصيب خبرنگاران وطني ميشد تا ما هم اينجا طعم فريادهاي انتقامجويانه دايي را بچشيم؛ هم او كه همواره سيل تمجيدها را جملگي حق مسلم خود پنداشته و نسبت به اولين انتقادها - گرچه منطقي نيز باشند - واكنش خصمانه نشان ميداده است!
مشت داربي،نمونه خروارليگ!
با اينكه انصافا اين داربي آخر، به خصوص تو 10 دقيقه پاياني، بدجوري مشكوك به فرمايشي بودن بود، اما بررسي آمار فضاحت آميز و اسفناك مساوي ها تو فوتبال ما، نشون مي ده شايد گلاب به روتون، روم به ديوار، اصل داربي هم همين پخ بوده باشه و دست غريبه اي تو كار نباشه...!
1 - كميته انضباطي فدراسيون فوتبال،
از بدو شروع كارش با دكتر مجتبي شريفي، كوشيد تا طرحي نو دراندازد و راهي
جديد را برود. اصرار براي حذف محروميت تيمها از حضور تماشاگرانشان،
پافشاري براي پاداش دادن به بازيكنان برتر اخلاقي و تلاش براي عملياتي
كردن آييننامه جديد انضباطي فدراسيون فوتبال كه ايدههايي مثل محروميت
داوران خاطي هم در آن گنجانده شده بود، از جمله مسايلي بود كه از سوي
مسوولان اين كميته براي هرچه به سامانتر كردن حال و روز فوتبال كشورمان
در نظر گرفته شد و انتظار ميرفت با پياده شدن آنها، اين رشته ورزشي در
ايران از نقطه نظر اخلاقي رو به پيشرفت برود. با اين همه، گذشت زمان ثابت
كرد اوضاع از اين نظر به هيچ وجه بر وفق مراد نيست و تقريبا هيچكدام از
راهكارهاي در نظر گرفته شده از سوي شريفي و دوستانش قابليت اجرايي شدن
ندارند. امروز، كماكان خبري از آييننامه جديد نيست، تيمها از حضور
تماشاگران خاطي خود محروم ميشوند، اثري از آثار تشويق مادي فوتباليستهاي
خوشاخلاق نيست و البته كميته انضباطي بهرغم ادعاهاي رييساش، در فصلي كه
شاهد ضعيفترين داوريها در ليگ هستيم، هنوز نتوانسته به ماجراي سوتهاي
مشكوك احتمالي ورود كند و به رفع شبهات پيش آمده بپردازد. اين روزها اما،
شاهد وتو شدن تدريجي آخرين تصميمات مسوولان جديد كميته انضباطي هستيم؛
ايدههايي كه به تعليق قطعي تيمهاي بدهكار و بد حساب دلالت داشتن و نويد
آيندهاي بهتر را براي بازيكنان و مربيان طلبكار ميدادند، اما انگار دچار
فراموشي شدهاند!
2 - پيام و ابومسلم، دو تيم مشهدي پر
مساله هستند كه مطابق تصميمات جديد كميته انضباطي به واسطه عدم توانايي در
تسويه حساب بازيكنان قبلي خود، نبايد اجازه يارگيري و از سرگيري فعاليت
خود در فصل جديد را مييافتند. با اين حال،تب داغ شريفي و شركا، مطابق
معمول زود عرق كرد تا به مرور زمان، شاهد از ميان رفتن صورت مساله باشيم.
در مورد اين دو تيم خراساني هم مثل بقيه باشگاههاي ليگي، ابتدا قرار بر
اين شد كه مالكان و مديران آنها تعهد بدهند كه در فرجه خاص زماني، طلب
بازيكنان و مربيان را صاف كنند، اما اين اواخر، حتي همين داستان هم از
ميان رفت تا كميته انضباطي با اين ادعا كه مطالبات كارمندان اين دو
باشگاه، از محل طلبهاي آينده پيام و ابومسلم از سازمان ليگ پرداخت
ميشود، مجوز ادامه حضور آنها را در ليگ صادر كند و عملا همان شرايط پيشين
را در مورد معلق بودن طلب آدمهايي مثل خداداد و برگيزر از اين تيمها
حاكم كند. آيا اين بود رنسانسي كه قرار شد كميته انضباطي در فوتبال ما و
از جمله در نحوه پرداخت بدهكاري باشگاهها اعمال كند؟ با اين شرايط، به
هيچ وجه دور از ذهن نخواهد بود كه طلبكاران فعلي تيمهايي مثل پيام و
ابومسلم هم به جمع شاكيان ديرينه باشگاههاي ايراني بپيوندند كه سالهاست
در پي احيا و وصول مطالبات خود هستند، اما علاوه بر اينكه ارزش واقعي
طلبهايشان از ميان رفته، اصل موضوع مربوط به پرونده آنها هم مشمول مرور
زمان شده و عملا راه به جايي نبردهاند. انصافا آيا در اين زمينه، تفاوتي
بين دوران شريفي با دوران مديران سابق كميته انضباطي وجود داشته است؟
3
- ميان تئوري تا عمل، تفاوت بسيار بسيار زياد است. امروز كه تقريبا
هيچكدام از ايدههاي بلند پروازانه اصلاحي دكتر شريفي و همكارانش به تحقق
نپيوسته و عملياتي نشده، شايد بهتر بشود در اين مورد قضاوت كرد. ايكاش
لااقل يكدهم از آن آرزوها، به مرحله اجرا ميرسيدند، ايكاش...!
ما همه گناهكاريم آقاي اسطوره!
تقديم دوباره به سيل كساني كه عليه يادداشت چند روز پيشم در مورد پروين، واكنش آنچناني نشان دادند...
2 - ما اسطوره داريم و اتفاقا اسطورههايمان را هم خيلي دوست داريم. قبول؛ علي پروين بعد از 50بار هو شدن و 100 بار خداحافظي با فوتبال كه هر بار بدترين نتيجهاش كسر شأن خود سلطان بوده، هنوز هم آنقدر هواخواه دو آتشه و سينه چاك دارد كه اگر برايش بنويسي «علي سلطان، قربان قد و بالاي رشيدت، اين آخر عمري، سوداي كار فني و اداري را رها كن و بالاي جايگاه، آقاي خودت و دوستدارانت باش»، بايد فحش بخوري و تهديد بشنوي و تحقير بشوي. بله، ما ملت اسطوره دوستي هستيم؛ حداقل تا زماني كه فقط پاي زبان در ميان است و نوبت عمل نرسيده. پروين را دوست داريم، حجازي را هم، اما مگر برزيليها پله را دوست ندارند، يا آرژانتينيها مارادونا را؟ پس چگونه است كه آنجا هر حركت اشتباه اساطيريها، تاواني سنگين را در پي دارد، چنان كه رسانهها مو را از ماست بيرون ميكشند و در پي هر خطايي، خواب را بر چشم قهرمانان خود حرام ميكنند، اما ما اينجا بايد صم و بكم، دست روي دست بگذاريم و مطيع اميال و ارادهجات آقايان باشيم؟ نه دوستان؛ خدمت، هيچگاه توجيهي براي خيانت نيست و هيچكس، اعم از اسطوره يا غيراسطوره، حق ندارد گامي لرزان و لغزان بردارد.
3 - در برزيل - به مثابه بقيه جاهاي دنيا - پله را به خاطر اظهارنظرهاي «مسخرهاش» به استهزا ميگيرند. جالب است، نه؟ يك خبرنگار به قول آقاي عنايت 20 ساله يا يك سوسيس و كالباسفروش پيش پا افتاده يا يك دزد ناشي يا يك معلم دبستاني، مرواريد سياه دنياي فوتبال را دقيقا به خاطر اظهارنظرهاي «فوتبالي»اش مسخره ميكند و صدالبته كسي پيدا نميشود به استاد، تيم بدهد. در آرژانتين، ديگو آرماندو مارادونا (عشق اسطورهها 50 بار اين اسم را تكرار كنند تا بفهمند داريم راجع به ابر ستاره بيبديل تاريخ فوتبال جهان حرف ميزنيم) به واسطه نتايج ضعيفش در تيمملي، چنان به «صلابه» كشيده شد كه حتي براي يك سفر كاري هم مجبور به پرواز پنهاني شد. ديگو، اين روزهاي آخر حتي از كاتوليكهاي خشكه مذهب هم بيشتر «خدا» را ياد ميكرد. چه، او روي زمين ديگر دوستي نميديد! حكايت ما در ايران اما متفاوت است. اينجا سلطان، قداست دارد، چون روزگاري كه يك مشت عمله و بناي آماتور بازيكنان بقيه تيمهاي 10 هزار توماني ايران را تشكيل ميدادند او با بهترين ستارههاي فوتبال مملكت قهرماني ميآورده. درست به خاطر همين هم بايد هنوز سرمربي پرسپوليس باشد تا براي داوود فنايي، 90 ميليون پول بگيرد، در فصلي كه طرف 180 دقيقه بازي كرده و شش گلخورده، يا دامادش را مترجم يك آلماني بخت برگشته كند، تا سياه را سپيد و بد را خوب برگرداند، يا برود توي رختكن و با فوتباليستها صله ارحام كند... حكايت حجازي هم همين است. ناصرخان هم احتمالا تا تهتهته دنيا حق دارد حرفهايي بزند كه بر اثر آنها، شنبليله از درخت كاج برويد، اما كسي نتواند به ابروي بالاي چشم ايشان اشاره كند، چون روزگاري به عنوان دروازهبان، توپ مهاجمان حريف را ميگرفته و در ضمن منچستريونايتد هم به او گفته بود «آفرين، چه گلر خوبي!»
4 - چه كسي بود مي گفت ما اسطوره كشيم؟ نه قربانت گردم؛ ما اتفاقا اصل اسطورهسازهاي جوزدهاي هستيم كه آناليزور را 24 ساعته امپراتور ميكنيم و به دروازهبان سابق تيممليمان، همان كه تجربه مربيگرياش در استقلال رشت و ذوبآهن و استقلال تهران و استقلالاهواز چنگي به دل نميزد، اجازه مي دهيم ساختههاي ذهنش را هر جوري دوست دارد براي خلق خدا تشريح كند! بيچاره يوهان كرايوف، كه زن باردارش را در آستانه تولد «يوردي» در ديار غربت رها كرد و به مادريد رفت تا برنابئو را به آتش بكشد، اما حالا گوارديولاي سي و چند ساله، حتي بابت انتخاب رنگ پيراهن تمرين تيم «ب» بارسا هم پاي مشورتش نمينشيند! بله آقاي پروين! بفرماييد براي پرسپوليس ورزشگاه پانصد هزار نفري(!) بسازيد، چنان كه وعدهاش را داديد. بفرماييد آقاي حجازي! شما مختاريد خودتان را با ونگر و مورينيو مقايسه كنيد، چنان كه با ماگات قياس كرديد. ما خاموشيم، ما ناظريم، ما گناهكاريم، ما هيچيم...!
فرار سرباز هخامنشي از پست برجک!
قسمت طنز صفحه گزارش قدس در مورد موزه گردی...
«شلوغي» از آن چيزهايي است که بعضي مواقع بد است و بعضي مواقع هم خوب. براي مثال، هر چقدر جاده هاي شمال در ايام تعطيلات، از شلوغي بدشان مي آيد و خودشان به طور خودکار اقدام به خلوت کردن خودشان مي کنند، شلوغي در موزه ها خوب است و مسؤولان جان مي دهند براي اينکه چهار نفر بيشتر در موزه هاي خود ببينند. در هر صورت شايد خود انيشتين مرحوم هم نمي دانست روزي تئوري «نسبيت» او، شامل حال شلوغي هم بشود، اما به هر حال چنين شد.
راهکارهاي افزايش بازديد از موزه ها
براي رفع بحران خلوتي موزه ها و تار عنکبوت زدگي در و ديوار آنها، اين راهکارها پيشنهاد مي شود:
- عرضه قليان به قيمت باستاني در موزه ها
- احداث دريا و به تبع آن کنار دريا در موزه ها
- انتقال موزه ها به شمال
- انتقال شمال به موزه ها
- فروش کالاهاي موزه به نرخ تعاوني
- درختکاري در دالانهاي موزه، همراه با ارايه زيرانداز، سيخ، منقل و بادبزن.
- ارائه هديه از محتويات داخل ويترين ها به بازديد کنندگان به عنوان اشانتيون
فرار سرباز هخامنشي
به نظر شما چرا سر سربازان هخامنشي عزيز از ايران فرار کردند؟
- افسر نگهبان مدام اسم آنها را در لوحه پستي آن هم از نوع برجک قرار مي داد.
- مي خواستند بعد از فرار مغزها، کشور را با بحران «فرار سنگها» هم آشنا کنند.
- قبلاً جايي قول داده بودند و از آنجا که ادعا کرده بودند سر سرباز هخامنشي برود قولش نمي رود، سرشان رفت تا قولشان نرود.
- چهار هزار سال است دارند خدمت مي کنند، هنوز حداکثر چهل هزار تومان حقوق مي گيرند، مي خواستيد نروند؟
شعر
سربازان هخامنشي را سر باستاني به پيکر عجب است
تجارت به قصد خير
به نظر شما، هدف بعضي از دوستان عزيز و خير از تجارت آثار باستاني به آن سوي مرزها چيست؟
- تبديل آثار باستاني به آثار داستاني
- تحويل آثار باستاني لژيونر به جامعه
- بازديد علمي آثار باستاني ميهن از موزه هاي فرنگ
- آشنايي جهانيان با فرآورده هاي زير خاکي ايرانيان
آگهي تجاري
يک شرکت معتبر چيني که خدا خيرش بدهد، درصدد است به توليد انبوه يک محصول خانگي به نام «تخت جومونگ» بپردازد. اين کالا، دقيقاً شبيه تخت جمشيد خودمان ساخته شده و گفته مي شود قدمتش حداقل 20 برابر آن باشد. «تخت جومونگ» مي تواند ايرانيان را از تحمل رنج سفر به شيراز و مرودشت معاف کند و هم اکنون به قيمت 4 هزار تومان در بازار موجود است که همراه با آن، يک فقره «نقش سوسانو» که درست مثل نقش رستم شبيه سازي شده است، به عنوان اشانتيون اهدا مي شود. ايراني، «تخت جومونگ» بخر!
ما از زیر بوته عمل آمدیم!
دوباره یه «پروین نگاری» و دوباره این همه واکنش متناقض؛ از جیگر قلمتو بخورم تا جملات محبت آمیز بالای 18 سال! چقدر دنیای ما آدمهای کنار هم، از هم دوره ... حالا هم این چند کلمه حرف بی حساب...!
1- ما از زیر بوته به عمل آمدیم فرزندم! ما را عنصری با اسمی شبیه به «کریم پوست کلفت» در دریانوردی ها و سگ چرخ زدنهای الکی اش، همین چند سال پیش کشف کرد. کوروش کبیر و داریوش و این داستان ها هم مال خارجی هاست. باور کن ما خیلی بی اصل و نسب تر از این حرفهاییم؛ درست به همین خاطر هم دوستان خدمتگزار در «دولت بعد از نهم» زحمت حذف پادشاهان را کشیدند تا بالاخره یک صرفه جویی جزیی هم در این قسمت داشته باشیم.
2- یک آقای نسبتا مسوول در وزراتخانه بدون وزیر آموزش و پرورش –که همین بدون رییس بودنش نگران مان می کند هر لحظه به دوست و سرور گرامی جناب مهندس علی آبادی عزیز تعارف شود!- ادعا کرده رسانه ها و منتقدان در حق وزارتخانه مزبور ظلم می کنند که می پرسند چرا در نقشه پشت جلد کتاب «بخوانیم» اول دبستان، یک فقره خلیج فارس ناقابل گم و گور شده است! ایشان فرموده اند: «این نقشه دقیق نیست، بلکه نقاشی یک دانش آموز است که ما چاپش کردیم» که لابد تشویق شود! سوال این است؛ مگر دانش آموز هر چه بکشد، می شود آن را بدون تایید محتوا در نظام آموزش رسمی مملکت ودر تیراژ میلیونی چاپ کرد؟ همین ایشان در یک فرمایش دیگر قول داده اند این کتاب ها سال آینده اصلاح شود و من می پرسم؛ اگر بر حسب تصادف، به جای سر به نیست شدن خلیج فارس –همان که جناب خالد مشعل لطف کرده و با لهجه عربی تلفظش کردند!- یک اشتباه از جنسی دیگر در این کتاب ها رخ می داد، واقعا آقایان برای جمع آوری و اصلاحش یک سال صبر می کردند؟!
3- بعضی مواقع، خلق یه «شاهکار» آدم رو بیچاره می کنه. این اتفاقیه که به زعم من تقریبا واسه حمید نعمت الله افتاد تا این بنده خدا از ترس خراب نشدن وجهه کاریش بعد از ساخت «بوتیک»، این همه سال سکوت کنه و فیلم نسازه. الان هم خوشحالم که بالاخره «بی پولی» رو ساخت و این طلسم رو شکست؛ فیلم نسبتا خوبی که پر بود از صحنه های واقعی و ملموس، اما یک کم طولانی، کند و کشدار!
سلطان 14 اينچ، در دنياي پلاسماها!
1 - چرخ اين گردون انگار براي همه چرخيده است، غير از سلطان علي پروين! سرمربي سالهاي دور پرسپوليس كه همچنان در هواي دهه 50 و 60 نفس ميكشد، ظاهرا هيچكدام از تغييرات اين دوره و زمانه را به رسميت نشناخته است. استاد بلامنازع دست «يا علي» دادن با همه(!) با هر نفس زدنش شنوندهها را به اعماق تاريخ ميبرد و ترديد بيشتري در ذهن جواناني ميپاشد كه همه شناختشان از اين اسطوره، محدود به پرسوناژ دهه هشتادي او است. بيدار شو علي سلطان، صبح شده است!
2 - «پرسپوليس را پنج سال بدهند به ما، همانطور كه قبلا دستمان بود...» اينها را علي پروين به تلويزيون ميگويد؛ اما نه تلويزيوني كه همه جغرافيايش 14 اينچ است و تمام دنيا را سفيدسفيد، يا سياهسياه نشان ميدهد. تصوير سلطان سرخها، روي پهنه بيسروته تلويزيونهاي پلاسما در حالي نقش ميبندد كه ميليونها بيننده بهتزده تلويزيوني صداي او را از طريق پيشرفتهترين سيستمهاي دالبي خانگي ميشنوند. حرفهاي پروين اما، همچنان آغشته به غبار سمي كهنگي است، كهنگي يك طرز تفكر كه انگار نميخواهد خودش را به روز كند. جالب اينجاست كه حتي زرنگ بازيهاي آقاي اسطوره هم مدرن نيست. علي پروين لابد آنقدر روي «برند» بودن اسم خودش خاطر جمع است كه حتي تلاش نميكند در ازاي تقاضاي تملك پرسپوليس براي پنج سال، دستكم يك وعده شفاهي به خلق خدا بدهد... او هنوز از همه ما طلبكار است انگار؛ براي آن سالهايي كه گل ميزده و جام ميآورده و ما، امروز به همين خاطر ناچاريم سلطهجويي حريصانه همچو اويي را تحمل كنيم؛ غافل از اينكه «سلطان» شدن پروين، كمترين سودي است كه از رهگذر همنفس شدن با پرسپوليس عايد «علي زاغي» شده!
3 - پرسپوليس را به شما بدهند كه چه بشود آقاي سلطان؟ كه مقاومت مهابادي را هم مثل مقاومت شاغلام عاقبت به خير كنيد و چهار تا چهار تا به خورد پرسپوليس بدهيد؟ كه همين 40 - 30 هزار تماشاگر را هم از استاديومها فراري بدهيد؟ كه ليدرهايتان را دو مرتبه بفرستيد روي سكوها براي بند آوردن نفس مردم و تعريف و تمجيد كشيدن از زير زبان آنها؟ كه توصيههاي فني بالاي 18 سالتان دوباره فضاي رختكن را قبضه كند؟ كه دوباره پول قرارداد مهدي مهدويكيا...؟! نه آقاي سلطان! ديگر دوران دادوستد تيول تيمها به اين و آن سپري شده است. حالا افكار عمومي آنقدر جان گرفته است كه اجازه نميدهد يك نفر، حتي اگر اسم و فاميلياش علي پروين باشد، بيهيچ راهكاري و بيهيچ تضمين و تعهدي اختيار يك تيم فوتبال يا ميليونها هوادار را دست بگيرد و نابودش كند. خوب يا بد، حالا كسي با شنيدن اسم علي پروين ساكت نميشود، كرنش نشان نميدهد و قيام نميكند. حالا مردم برنامه ميخواهند و دو كلمه حرف حساب را پي ميجورند؛ آنچه البته با كمال تاسف ديري است در فرمايشات ملوكانه حضرتعالي يافت نمي شود!
4- تلويزيونها بزرگ شدند، رنگ به رنگ و درجه يك، سلطان اما، هماني است كه در تلويزيونهاي سياه و سفيد 14 اينچ محبوس شده بود. يك نفر دنياي واقعي را به او نشان بدهد لطفا!

